ذبيح الله صفا

1015

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

رو در خم محراب دو ابروى تو كردم * گفتم مگر آنجا اثرى هست دعا را در سايهء محراب نظر كرد دلم ديد * تركان ختائى نسب حور لقا را فرياد برآورد كه اى قوم ، كه ره داد * سرمست به محرابِ حرم ترك ختا را چشمت بكرشمه نظرى كرد كه تن زن * بر مست همان به كه نگيرند خطا را زاهد حرم كعبه گزيد از پى فردوس * ما كوى تو آن كعبهء فردوس نما را يعنى كه حريم حرم حضرت عالى * سلطان فلك رفعت خورشيد علا را * * سَقَى اللّهُ لَيلًا كَصُدْغِ الكَواعب * شبى عنبرين خال و مشكين ذوائب فلك را بگوهر مرصّع حواشى * هوا را بعنبر مُسَتَّر جوانِب درفش بنفش سپاه حبش را * روان در ركاب از كواكب مواكب برآراسته گردن و گوش گردون * شب از گوهر شب‌چراغ كواكب مَطالِع ز نور طَوالع مُنَوَّر * مشارِق ز ضَوءِ مَصابيح ثاقب شده جبهه ساعد ، سعودش مقدّم * شده ثَور طالع ثُرَيّاش غارِب بنات از بَرِ مركزِ قطبِ گردون * چو بر خاطر روشن افكار صايب شهاب از رخ صفحهء چرخ‌ريزان * چو بر برگ نيلوفر امطارِ ساكب درين‌حال من با فلك در شكايت * ز رنج حوادث ز جَور نوايب ز فَقْدِ مُراد و جفاى زمانه * ز بُعْدِ ديار و فَراقِ صَواحب ز تزويرهاى جهان مزوِّر * ز بازيچهاى سپهر مُلاعب فلك را همى گفتم از جَورِ دَورت * چرا اختر طالعم گشت غارب چرا گشت با من زمانه مُخالِف * چرا گشت با من ستاره مُغاضِب كنون پنج ماهست تا من اسيرم * ببغداد در ، در بلا و مصائب پريشانِ جمعىّ و جمعى پريشان * گرفتارِ قومىّ و قومى عجائب نه جاى قرارم ز جَوْرِ اعادى * نه روى ديارم ز طَعْنِ اقارب